پيرمردي تنها در ” مينه سوتا” زندگي مي كرد. او مي خواست مزرعه سيب زميني اش را شخم بزند ، اما اين كار خيلي سختي بود.
تنها پسرش مي توانست كه به او كمك كند در زندان بود.
پيرمرد نامه اي براي پسرش نوشت و وضعيت خود را براي او توضيح داد: « پسر عزيزم من حال خوشي تدارم چون امسال نخواهم توانست سيب زميني بكارم. من
نمي خواهم اين مزرعه را از دست بدهم ، چون مادرت اين زمين را دوست داشت . من براي كار مزرعه خيلي پير شده ام. اگر تو اين جا بودي تمام مشكلات حل مي شد. مي دانم اگر تواينجا بودي مزرعه را براي من شخم مي زدي . دوست دار تو پدر.»ظ
چند روز بعد پيرمرد اين تلگراف را درياف كرد:ز
«پدر ، به خاطر خدا مزرعه را شخم نزن ، من آنجا اسلحه پنهان كرده ام.»
صبح روز بعد ساعت 4 ، 12 نفر از ماموران پليس محلي تمام مزرعه را شخم زدند بدون اين كه اسلحه اي پيدا كنند
پير مرد بهت زده نامه اي به پسرش نوشت و به او گفت كه چه اتفاقي افتاده است و مي خواهد چه كند ؟
پسرش پاسخ داد:« پدر برو و سيب زميني هايت را بكار ، اين بهترين كاري بود كه از اينجا مي توانستم برايت انجام دهم.»ي
هيچ مانعي در دنيا وجودندارد. ار شما از اعماق قلبتان تصميم به انجام كاري بگيريد ، مي توانيد انجام بدهيد . مانع ذهن است نه اينكه ، كجا هستيد












![Hip[www.miandeh.co.cc] (7) Hip[www.miandeh.co.cc] (7)](http://farm3.static.flickr.com/2157/2428097172_0c6fa99021_t.jpg)